دلم با عشق تو عاشق ترین شد
تمام لحظه هایم بهترین شد
ولی بی مهریت كار دلم ساخت
دل تنهای من تنها ترین شد...


هزار بار تنــگ ميشود....ميشــکند...ميســوزد...ميمــيرد...
با مرور ِ خاطراتت تنــگ ميشود...
با ديدن ِ اسمت ميشــکند....
با شنيدن ِ يک لحظه صدايت ميســوزد...
و با ياد آوري ِ اينکه تو ديگر مال ِ من نيستي ميمــيرد...
و هنوز هم براي ِ تـــو ميتــــپد...
عجب موجود ِ سخـــت جاني ست دل...!

دلم فیلم بلنــــــــد می خواهد …
یک واقعیت عاشقانه …
پر از سکانس های با تو بودن و یک دکمه ی تکرار …

گاهی دلم می خواهد خودم را بغل
کنم!
ببرم بخوابانمش!
لحاف را بکشم رویش!
دست ببرم لای موهایش و نوازشش کنم!
حتی برایش لالایی بخوانم،
وسط گریه هایش بگویم:
غصه نخور خودم جان!
درست می شود!درست می شود!
اگر هم نشد به جهنم...
تمام می شود...
بالاخره تمام می شود...!!!

نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...
چون دنيا يه روز تموم ميشه...
نميخوام بگم که مثل گلی...
چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...
نميخوام بگم که سياهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس...
چون شب هم بالاخره تموم ميشه...
نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالی...
چون اب که هميشه پاک نميمونه...
نميخوام بگم که دوستت دارم...
چون منکه اصلا دوستت ندارم...
بلکه من عاشقتم

گــریان شده دلـــــم….
همچـــون دختـــرکـــی لجبـاز…
پا به زمین می کـــوبد…
تــــو را میـــخواهد…
فقط “تــــــــــــــــــو” را…